تبليغاتX
برزخ اما بهشت ...

برزخ اما بهشت ...

همه چیز از یاد ادم میره...مگه یادش که همیشه یادته

زندگی را زندگی کن 2...

گفتم: تا حالا به ازدواج فکر کردی؟

گفت: اره ازدواج رو پل باریک میدونم بین من و ما. یه پل باریک و لغزنده.همیشه هم با خودم میگم خوش به حال اون کسی که با علم به لغزنده بودن پا روی اون میذاره ویا اگه میخواد برای عبور از اون سوار بر اسب بشه مراقب باشه که پا رو رکاب یه اسب چموش نذاره اون موقعه که میتونه به سلامت به اونور پل برسه و دنیای قشنگاون طرف رو هم ببینه

گفتم: دنیایی که میگی به نظرت واقعا قشنگه؟

گفت: اره به شرطی که قبل از اینکه پات رو اونجا بگذاری بدونی که داری به جایی میری که مردمش با دنیای قبلی خیلی فرق دارند هم باید بدونی که زبونشون یه زبونه متفاوته و هم فرهنگ و طرز زندگیشون. تازه داری به یه جایی میری که قبلا هیچ وقت به اونجا نرفتی اون موقع اس که  با علم به همه ی این تفاوتها میتونه زندگی تو اونجا برات یه زندگی قشنگ و جذاب باشه

گفتم: بازم برام از عشق بگو

گفت: عشق مثه یه پرنده در حال پرواز می مونه ممکنه تا اوج اسمانها پرواز کنه تا فراز ابرها ÷یش بره شاید هم همون اول راه با تیر یه شکارچی به زمین بیوفته

گفتم: چی کار کنه که تیر نخوره؟

گفت: چشماشو باز کنه و با چشم باز پرواز کنه

گفتم: میدونی شادترین غم زندگی عشقه؟

گفت: پس بیا دعا کنیم خدا باز این غم رو  رو سینه ی هممون بذاره

گفتم: با وجود اینکه همه ی حرفات به دلم نشست اما دلم می خواست میتونستم با تمام وجود فریاد بزنم و به گوش ادما برسونم که: ادما... زندگی را زندگی باید کرد. نه اونو مثه یه عکس عزیز تو یه چهارچوبی از عقل و اصول عقلی قاب بگیرین و به دیوار خونه ی عمرتون بزنید. هر روزم برید به سراغش و اونو گردگیری کنید تا نکنه یه وقت به چشم کسی بیاد که روی تصویر زندگیتون ذره ای گرد و خاک و غبار نشسته اون وقت بگن: وای که چه ادم......

اون زمانی رو که صرف تمیز کردن اون تصویر زیبا میکنی بگذار برای تماشا کردن و لذت بردن از اینهمه زیبیی که تو این تصویر میشه دید.

زندگی یه کت قشنگ نیست که اونو خریده باشی تا فقط یه جاهای خاصی برای حفظ ابرو مقابل مردم بپوشی.

هر وقت سردت بود اونو بپوش بگذار گرمت کنه نگو ممکنه خراب شه بگذار بشه اونو برا دل خودت بپوش

دوست دارم بگم ادما عاشق بشین حتی اگه شده بدون استفاده از عقل و منطق. اونقدر خودتون رو در بند و اسیر این چهار چوب عقلانی نکنید. اغوشتونو برای یه عشق اتشین باز کنید و بگذارید به سراغتون بیاد و برایه یه بارم که شده تو زندگیتون طعم درد سوختگی اتش رو بچشید

هیچی هیچی هم که براتون نداشته باشه اقلا دیگه با سوختن و سوختگی غریبه نیستید دیگه ترستم تا حدی ریخته چون هم راه درمانشو یاد گرفتی و هم دیدی هرچی باشه کشنده نیست و همین نترسیدن از سوختن دوباره میتونه تو رو از دست خیلی از قید و بند های زندگی نجات بده و در نتیجه زندگیت خیلی شیرین تر از قبل میشه.

ولی صد افسوس که اینطور زندگی کردن برای همه ی ما مثل یه رویا می مونه. 


خواستن تو نه عشقه و نه عادته

دیدن تو به حرمت زیارته

اما میخوام تو دستای تو گم بشم

فنا شدن در تو برام نهایته

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط ساحل  | 

زندگی را زندگی کن...

انگار همین دیروز بود که بهش گفتم: برام از عشق بگو

گفت: عشق مثه زهر هلاهل میمونه که توی یک جام زیبای بلورین ریخته شده تا زمانیکه از اون دوری برات وسوسه انگیزه...وسوسه ای شیرین...اما اون لحظه که جرعه ای از او بنوشی این وسوسه شیرین فقط یه مرگ تلخ رو بتو هدیه میده

گفتم: واقعا تلخه؟

گفت: اره اما شکر تلخ

عشق مثه یه ابراه باریکی میمونه که از یه اقیانوس بزرگ جاری شده و به ÷ای یه تک درخت میریزه. مبدا اون بی انتهاست اما مقصدش فقط یه نقطه است

گفتم: نمیشه این ابراه رو به چند قسمت تقسیم کرد شاید چندتا درخت دیگه رو هم اب بده؟

گفت: نه اون موقع سهم اون تک درخت به قدری کم میشه تا بالاخره یه روز خشک خشک میشه

گفتم: دلم میخواست رسم بود دو نفر که عاشق همن تا ابد کنار هم میموندند

گفت: اره خوب بود ولی میدونی تنها رسمی که ابدیه زندگیه

کوتاه ترین مسیر ممکن مسیر بین تولد و مرگه

گفتم : و بلند ترین راه؟

گفت: کوتاهترین فاصله ی بین دو عاشق

گفتم: و دشوار ترین راه؟

گفت: راه انسان بودن و انسان ماندنه

گفتم: میخوام برای با هم بودنمان یه خونه ی امن و محکم بسازم که هیچ وقت هیچ کس نتونه اسیبی بهش برسونه

گفت:امن ترین و محکم ترین خونه برای زندگی دو تا عاشق خونه ایه که اجرای اون از عشق و سیمانش از صداقته . سقف اون از عهد پیمونه محکمشون باشه با نورگیرایی رو به اعتقاد و رنگی به رنگ یکرنگی

گفتم: تو فکرم که کوله بارم رو ببندم تا با هم به خوشبختی سفر کنیم

گفت: تو کوله بارت چی میذاری؟

گفتم: عشق...همت...تجربه...امید...صداقت و ایمان و به اندازه ی نیازمون ثروت

گفت: چه کوله ی سنگینی میتونی خیلی سبکتر از اینا سفر کنی.........بدون اینا و با همه ی اینا. با یه ساک کوچیک که توش فقط دعای مادره...


پ.ن:اینها خلاصه ای از کتاب (زندگی را زندگی کن) اثر بهناز بیگ زاده بود

خیلی اتفاقی تو یکی از پرسه زدنهام تو شهر کتاب بهش برخورد کردم و خریدم یه کتابه سایز جیبی اما نمیدونم چرا این سوال و بیشتر هم جوابها که تمام کتاب رو شامل میشه حسابی به دلم نشست

اون خلاصه ای که ازش کردم دوبرابر این مقدار بود که بقیه اش رو تو پست بعدی میذارم...امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

پ.ن. ای ول سانی ادامه بده تو موفق میشی با نیروی عشقت هر چیز بدی رو از ریشه بکنی ...با بال شکسته پر کشیدن هنر است

پ.ن.بهانه ی زندگیم ماله خودمی نه به کسی میدمت نه با چیزی عوضت میکم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط ساحل  | 

فرصت عاشق شدن...

گرمیه دست نوازشگر تو مرهم زخمهای کهنه ی منه

تپش چشمه ی خون تو رگ من تشنه ی همیشه با تو بودنه

هوا که سرد میشهو پاییزی یاد حیاط دانشگاه میوفتم و اون دو تا نیمکت روبروی هم زیر درختا

یادته؟روی اون نیمکتها مینشستیم و از همه جا میگفتیم و از همه کس بی خیال اینکه تمام این حرفها داره خودمونو به هم نزدیک میکنه

نمیدونم چی شد که یهو چشم باز کردیم و دیدیم اسیر شدیم

از اون اسارتهایی که ادم رو عاشق صیاد میکنه

از اون اسارتهایی که شیرینیش تا دم مرگ از زیر زبونت بیرون نمیره

از اون اسارتهایی که ادمو شیفته یصدای قلب صیادش میکنه

                  اری اغاز دوست داشتن است

                گرچه پایان راه نا پیداست

                من به پایان دگر نیندیشم

               که همین دوست داشتن زیباست...!

مهربون...همسفرم میشی؟همسفرم میمونی؟

تا ته جاده...تا اونجا که هیچکس نمونه...من باشم و تو

جایی که فقط جای پاکیهاست...همون جاکه لرزید و زندگیمونو لرزوند

همون جا که اگر بشکنه بی صدا میشکنیم

همون جا که مهرش افسون میکنه

همون جا که صدای ضربانش اهنگ زندگی ما شد

بیا به خاطر بیاریم طعم به یاد موندنی لحظه های قشنگ تند زدنش رو

التهاب و اشتیاق مهربونی های دلنشینش رو

بیا نذاریم گذشت لحظه ها افسوس و سرزنش از دست دادنش رو باقی بذاره

به هیچ قیمتی اجازه ندیم نصیب ما از گذر لحظه ها پشیمونی و بی خبری باشه

بیا به هم قول بدیم نذاریم هیچ چیز اون دوتا نیمکت روبروی هم...اون تخت چوبیه ته باغ تو درکه...اون نیمکتهای گرد پارک جمشیدیه و .....تمام اون لحظه های شیرین رو از یادمون ببره

هنوز کلی کوچه تو تهران دلتنگ دیدن خل بازی های ماست و یک عالمه ورق تو تقویم منتظر داشتن علامت!

فرصت واسه از ته دل عاشق شدن...برای لمس ارامش واقعی...برای با دل پرواز کردن...واسه زندگی کردن فقط یه باره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط ساحل  | 

مارو پله...

وقتی تو هوای سرد بخاطر دوری از یه اغوش گرم و مهربونی که میتونه محکم بغلت کنه و گرمای وجودش رو به وجودت پیوند بزنه با خودت لجبازی میکنی و نازک ترین لباسی که داری میپوشی و اصلا هم به این توجه نمیکنی که از سرما تمام موهای تنت سیخ شده و پوستت شده مثل پوست مرغ نتیجه اش چیه؟

صبح که از خواب بلند میشی اول فکر میکنی رشته کوهای زاگرس اشتباه رو سرت سبز شدن بعد که تو اینه نگاه میکنی میبینی چشمات شده مثل چشمای هانیکو و اوشین و دماغت مثل یه کدو تبل قرمز و بعد میبینی دیگه سردت نیست اخه تب داری

یه هفته که انتی هیستامین و اکسپکتورانت بخوری لج و لجبازی از سرت میوفته

۳ تا پنی سیلینم که بزنی هم لج و لجبازی از سرت میپره هم عشق و عاشقی

                                 ***

یه بار یه جا خوندم زندگی مثل یه  بازی می مونه و بعد که دیدم راست میگه زندگی همه ما ادمها مثل بازی مارو پله است که اکثرمون تو بچگی بازی میکردیم

تو زندگی هم باید صبر کنی تا ۶ بیاری و ممکنه این صبر کردن سالها طول بکشه اما وقتی اتفاق افتاد دیگه مطمئنی اول راه رسیدن به یکی از هدفها و ارزوهاتی

تو مسیرمون هم مار هست و هم نردبام... هر تاسی که میندازیم حالا مهم نیست ۱ بیاریم یا ۶ یه نقش اساسی داره مثل همه ادمهای ریزو درشتی که تو زندگیمون میان و میرن و اغلب اوقات فقط اون ۶ ها و اونایی که نقش مهم دارن به یادمون میمونن بدون فکر کردن به اینکه بعضی اوقات یه ۱ میتونه مارو از پله های یه نردبام بفرسته بالا و یا یه ۶ مارو اسیر مار کنه

اما مهمترین چیز قانون بازیه میتونی با تمام مارو پله های سر راهت بجنگی... میتونی بری و بری و بری...هیچ چیز نمیتونه تو رو از ادامه بازی محروم کنه مگر اینکه خودت بکشی کنار

کاش تو بازی مارو پله ی زندگی اونقدر توان و جرات داشته باشیم که اگر ۱۰۰ بار مار نیشمون زد بازم یا علی بگیم...بلند شیم و دوباره تاس بندازیم

عمر ما ادمها نسیه است...وقت تنگه...اما شاید یه قدم اونطرفتر یه نردبون باشه و پله هایی که مارو به اوج برسونند

تو انداختن تاسهای زندگی مواظب باشیم دستمون نلرزه و یادمون نره اون بالا سری هوامونو داره و هیچ وقت بیشتر از ظرفیت تحملمون مار سر راهمون قرار نمیده

بخت با تاس تون یار....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط ساحل  | 

این روزا دارم یه احساسه تازه رو تجربه میکنم

یه جور صبوری که نه از روی اجباره و نه از سر استیصال

انگار دوست دارم منطقی و صبور بشم دوست دارم به جای پاک کردن مشکلات اونارو از سر راهم بردارم

یه جورایی دارم تمام احساسات متضاد رو با هم تجربه میکنم

وقتی حسابی به اخر خط میرسم یه ان حس میکنم بیشتر از همیشه صبورم...وقتی  تو جمع ادمهام احساس تنهایی میکنم و وقتی تو اتاقم تنهام سکوت اتاق ازارم میده و دلم هوای شلوغ ترین خیابونهای شهرو میکنه

جالب اینجاست که حس میکنم تمام این تضادها داره بهم کمک میکنه که خودمو بهتر بشناسم...دیگه نمیتونم مثل گذشته با هر اتفاق نا خوشایندی چند صفحه از دفتر خاطراتم رو پر کنم و خالی بشم .دیگه دارم یاد میکیرم با هر اتفاقی مثل خودش کنار بیام .تازه دارم میفهمم وقتی چیزی رو با همه وجود میخوام چطور با اراده میشم برای بدست اوردن و نگه داشتنش که مثل همیشه نگه داشتن یه چیز خوب از بدست اوردنش سخت تره...

تو غمگین ترین لحظه هام یه حسی وادارم میکنه که به خودم زل بزنم به تمام داشته هام و به تمام نداشته هایی که به چشم ارزو بهشون نگاه میکنم و بعد...میبینم تمام داشته هام ارزوهای دیروزمه...

و تو شاد ترین ثانیه ها فکر از دست دادن تمام دلخوشی هام ازادم نمیذاره

نه از لحظه های بد شکایتی دارم و نه لحظه های خوب تاثیر طولانی مدت روم میذاره

فکر نکنید به بی تفاوتی رسیدم ...نه...اتفاقا بیشتر از همیشه به همه چیز اهمیت مید اما این که غم و شادی کنار همند حرف تازه ای نیست...این که برای مفهوم پیدا کردن هرکدومشون به اون یکی نیاز هست رو باور کردم

این که گریه و لبخند دو روی سکه ی زندگیند رو قبول دارم

اما وقتی فاصله هاشون عینی و دیدنی میشه بیشتر به چشمم میاند

از خوب و بد گله ندارم چون فکر میکنم همین خوب و بدهاست که روزمرگیهامون رو میسازه و همین روزمرگیهاست که میشه روز و  ماه و سال و ....عمر

میخوام همین راه رو ادامه بدم نه برای اینکه چیزی رو به کسی ثابت کنم نه برای اینکه به کسی بفهمونم اگر صبورم از رو عشقه نه اجبار (باز برداشت بد نکنید)

فقط میخوام به خودم ثابت بشه که تا کجای خط توان مبارزه کردن رو دارم

و یه sms که از یکی از بهترین دوستام رسید منو بیشتر مجبور به این کار کرد که مضمون اون این بود:سعی کن اون چیزی که دوست داری بدست بیاری وگرنه مجبوری چیزی که بدست اوردی رو دوست بداری

من تمام سعیم رو میکنم شما هم هم سعی کنید و هم برام دعا...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط ساحل  |